Saturday, October 24, 2009

چند نفر از اطرافیان خود را میشناسید که چنین گفته هایی را باور می کنند؟


  • بابام از سوییس یه ساعت آورده دو تا عقربه اش طلاست
  • این که چیزی نیست بابای منم یه ساعت داره سه تا عقربه داره!!!
  • خب ما خونمون یه ساعت داریم 4 تا عقربه داره
  • چطوری 4 تا عقربه داره؟
  • برای تنظیمِ اینه که تو چه ساعتی زنگ بزنه!!!

این مکالمه 3 دانش آموز ابتدایی بود که مطالعه نمودید


  • ]تعمیم یافته این نوع مکالمات در برنامه های مناظره تبلیغات ریاست جمهوری[
  • بنده در این نمودار به شما روند رشد فقر رو نشون میدم
  • من هم الان نسبت تغییر فقر و جمعیت رو نشون میدم
  • اینکه چیزی نیست منم یه نسبت فامیلی نشون میدم

عجب...!!!؟ (هوممممممممممممممممممممممم)


چند نفر از اطرافیان خود را میشناسید که چنین گفته هایی را باور می کنند؟

به همان میزان اطلاع رسانی و آگاه سازی در این مملکت سخت است

Thursday, October 8, 2009

اولین درخواست شیطان


اولی: بدترین صدایی که تو عمرت شنیدی چی بود؟
دومی: {با حالتیکه انگار این جواب اظهر من الشمسه} صدای تموم شدن ساندیس
اولی بدجور رفت تو فکر و تو همون حالت فکر بود که یه دفعه
دومی: نظر تو چیه؟ بدترین صدایی که تو عمرت شنیدی چی بوده؟
اولی: {با حالت گیجی و سرشار از سوال های بی جواب} آره باهات موافقم. منم تا حالا فکر میکردم صدای چیک چیک قطره آب تو ظرفشویی ساعت 3 نصف شب یا صدای کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه بدترین صداهای موجود باشه. ولی راست میگی. بدترین صدای عالم صدای تموم شدن ساندیسه
هرچند که خیلی سال پیش فکر میکردم صدای تیک تیک ساعت وقتی منتظر کسی هستی از همه بدتره... اما نه... خوب که فکر میکنم تو راست میگی. صدای تموم شدن ساندیس از همه چی بدتره
......................................................................
تو مثنوی معنوی هست که وقتی خدا آدمو خلق کرد و از شیطون خواست که بهش سجده کنه شیطون قبول نکرد و همون داستانی شد که همه میدونن. منتها شیطون به خدا گفت 3 تا ابزار بهم بده که باهاش بهت ثابت کنم که بنده هات رو میشه فریب داد. خدا هم بهش سه تا فرصت داد. شیطون یه روز فکر کرد و از خدا همه خوردنی ها و آشامیدنی های دنیا رو خواست تا باهاش بتونه عده زیادی از مردم رو فریب بده و از عبادت خدا غافل کنه. و خدا قبول کرد و همه خوردنی ها و آشامیدنی ها رو در اختیار شیطون گذاشت که توسط اون بتونه عده ای از آدما رو غافل کنه... حالا که خوب فکرشو میکنم حق داشت که صدای تموم شدن ساندیس از هر صدایی براش بدتر باشه

Saturday, August 22, 2009

ما ایرانی های عزیز



مهمونی می‌دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می‌کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می‌خندیم. بعد که رفتند با دوست‌های خودمونیمون می‌شینیم به حرفهاشون می‌خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می‌گیم! جوک لری می‌گیم! اصفهانی‌ها رو مسخره می‌کنیم. می‌گیم کاشونی‌ها ترسواند! رشتی‌ها بی‌غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی‌ها لاف می‌‌زنند!
پایین شهری‌ها رو آدم حساب نمی‌کنیم! مرز بین پایین‌شهر و بالای‌شهر رو هم خودمون تعیین می‌کنیم! اونها که از قلهک پایین‌تر رو قبول ندارند شیک‌ترند! شهرستانی‌ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می‌کنه و ما یهویی از دهنمون می‌پره فوری توضیح می‌دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می‌کنه!
بشقاب و لیوان‌های فرانسوی می‌خریم! لوسترهای ساخت چین می‌خریم! شکلات آیدین هدیه نمی‌بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می‌کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می‌زنیم به کناریها راه رو باز می‌کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می‌شینیم با ماژیک پشت صندلی‌ها یادگاری می‌نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می‌کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه‌امون توی مسابقه می‌بازه شیشه اتوبوس واحد رو می‌شکنیم! سیزده بدر گند می‌زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می‌کنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر می‌دیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و‌عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام! و در لوس‌آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز مي‌کنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می‌دیم! سه تا که مي‌شيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال مي‌کنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می‌ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می‌کنیم!
ما امام‌زاده می‌سازیم! بعد پول می‌ندازیم و از امام‌زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه‌ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شن‌ها گرفتیم که به همسایه‌ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوارهای آدمخور... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه!
ماها سینما نمی‌ریم و عوضش عشق می‌کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس‌آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می‌کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه‌ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط!
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاترعلاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی‌ها هنرمون رو نشون بدیم! البته دوستان خیلی اصرار می‌کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
به آذری‌ها متلک ميگيم، اونارو مسخره مي‌کنيم و براشون جوک مي‌سازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه‌ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانی‌ها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط: ما همون «آدم»‌هايی که در بالا گفتيم بمونيم
...
اصولا ما دست رو هر چیزی بذاریم همینه
آبروی زندگی تکنولوژیک رو بردیم
سیاست رو هم کشتیم
دین که دیگه هیچی... فقط خدا میدونه که چیزی که ما بهش میگیم اعتقاد چی هست
ان الله لا یغیر ما بقـوم حتی یغیروا ما بانفسهم: خداوند سرنوشت هیچ ملتی را دگرگـون نمی كند مگر اینكه آنان آنچه را كه در خـودشـان هست, تغییـر دهنـد

و دقیقا همین الان عده ای از خوانندگان این متن، میگن برو بابا اینم شده ملا. چی به سرمون اومده و تا کی میخوایم اینطوری باشیم؟

Tuesday, August 18, 2009

راز پیروزی اسکندر بر ایران



میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد