Saturday, October 24, 2009

چند نفر از اطرافیان خود را میشناسید که چنین گفته هایی را باور می کنند؟


  • بابام از سوییس یه ساعت آورده دو تا عقربه اش طلاست
  • این که چیزی نیست بابای منم یه ساعت داره سه تا عقربه داره!!!
  • خب ما خونمون یه ساعت داریم 4 تا عقربه داره
  • چطوری 4 تا عقربه داره؟
  • برای تنظیمِ اینه که تو چه ساعتی زنگ بزنه!!!

این مکالمه 3 دانش آموز ابتدایی بود که مطالعه نمودید


  • ]تعمیم یافته این نوع مکالمات در برنامه های مناظره تبلیغات ریاست جمهوری[
  • بنده در این نمودار به شما روند رشد فقر رو نشون میدم
  • من هم الان نسبت تغییر فقر و جمعیت رو نشون میدم
  • اینکه چیزی نیست منم یه نسبت فامیلی نشون میدم

عجب...!!!؟ (هوممممممممممممممممممممممم)


چند نفر از اطرافیان خود را میشناسید که چنین گفته هایی را باور می کنند؟

به همان میزان اطلاع رسانی و آگاه سازی در این مملکت سخت است

Thursday, October 8, 2009

اولین درخواست شیطان


اولی: بدترین صدایی که تو عمرت شنیدی چی بود؟
دومی: {با حالتیکه انگار این جواب اظهر من الشمسه} صدای تموم شدن ساندیس
اولی بدجور رفت تو فکر و تو همون حالت فکر بود که یه دفعه
دومی: نظر تو چیه؟ بدترین صدایی که تو عمرت شنیدی چی بوده؟
اولی: {با حالت گیجی و سرشار از سوال های بی جواب} آره باهات موافقم. منم تا حالا فکر میکردم صدای چیک چیک قطره آب تو ظرفشویی ساعت 3 نصف شب یا صدای کشیده شدن ناخن روی تخته سیاه بدترین صداهای موجود باشه. ولی راست میگی. بدترین صدای عالم صدای تموم شدن ساندیسه
هرچند که خیلی سال پیش فکر میکردم صدای تیک تیک ساعت وقتی منتظر کسی هستی از همه بدتره... اما نه... خوب که فکر میکنم تو راست میگی. صدای تموم شدن ساندیس از همه چی بدتره
......................................................................
تو مثنوی معنوی هست که وقتی خدا آدمو خلق کرد و از شیطون خواست که بهش سجده کنه شیطون قبول نکرد و همون داستانی شد که همه میدونن. منتها شیطون به خدا گفت 3 تا ابزار بهم بده که باهاش بهت ثابت کنم که بنده هات رو میشه فریب داد. خدا هم بهش سه تا فرصت داد. شیطون یه روز فکر کرد و از خدا همه خوردنی ها و آشامیدنی های دنیا رو خواست تا باهاش بتونه عده زیادی از مردم رو فریب بده و از عبادت خدا غافل کنه. و خدا قبول کرد و همه خوردنی ها و آشامیدنی ها رو در اختیار شیطون گذاشت که توسط اون بتونه عده ای از آدما رو غافل کنه... حالا که خوب فکرشو میکنم حق داشت که صدای تموم شدن ساندیس از هر صدایی براش بدتر باشه

Saturday, August 22, 2009

ما ایرانی های عزیز



مهمونی می‌دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می‌کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می‌خندیم. بعد که رفتند با دوست‌های خودمونیمون می‌شینیم به حرفهاشون می‌خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می‌گیم! جوک لری می‌گیم! اصفهانی‌ها رو مسخره می‌کنیم. می‌گیم کاشونی‌ها ترسواند! رشتی‌ها بی‌غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی‌ها لاف می‌‌زنند!
پایین شهری‌ها رو آدم حساب نمی‌کنیم! مرز بین پایین‌شهر و بالای‌شهر رو هم خودمون تعیین می‌کنیم! اونها که از قلهک پایین‌تر رو قبول ندارند شیک‌ترند! شهرستانی‌ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می‌کنه و ما یهویی از دهنمون می‌پره فوری توضیح می‌دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می‌کنه!
بشقاب و لیوان‌های فرانسوی می‌خریم! لوسترهای ساخت چین می‌خریم! شکلات آیدین هدیه نمی‌بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می‌کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می‌زنیم به کناریها راه رو باز می‌کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می‌شینیم با ماژیک پشت صندلی‌ها یادگاری می‌نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می‌کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه‌امون توی مسابقه می‌بازه شیشه اتوبوس واحد رو می‌شکنیم! سیزده بدر گند می‌زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می‌کنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر می‌دیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و‌عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام! و در لوس‌آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز مي‌کنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می‌دیم! سه تا که مي‌شيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال مي‌کنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می‌ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می‌کنیم!
ما امام‌زاده می‌سازیم! بعد پول می‌ندازیم و از امام‌زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه‌ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شن‌ها گرفتیم که به همسایه‌ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوارهای آدمخور... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه!
ماها سینما نمی‌ریم و عوضش عشق می‌کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس‌آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می‌کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه‌ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط!
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاترعلاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی‌ها هنرمون رو نشون بدیم! البته دوستان خیلی اصرار می‌کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
به آذری‌ها متلک ميگيم، اونارو مسخره مي‌کنيم و براشون جوک مي‌سازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه‌ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانی‌ها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط: ما همون «آدم»‌هايی که در بالا گفتيم بمونيم
...
اصولا ما دست رو هر چیزی بذاریم همینه
آبروی زندگی تکنولوژیک رو بردیم
سیاست رو هم کشتیم
دین که دیگه هیچی... فقط خدا میدونه که چیزی که ما بهش میگیم اعتقاد چی هست
ان الله لا یغیر ما بقـوم حتی یغیروا ما بانفسهم: خداوند سرنوشت هیچ ملتی را دگرگـون نمی كند مگر اینكه آنان آنچه را كه در خـودشـان هست, تغییـر دهنـد

و دقیقا همین الان عده ای از خوانندگان این متن، میگن برو بابا اینم شده ملا. چی به سرمون اومده و تا کی میخوایم اینطوری باشیم؟

Tuesday, August 18, 2009

راز پیروزی اسکندر بر ایران



میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد

Monday, August 17, 2009

اشک امیرکبیر



در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیر كبیر خبر دادند كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند! به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند.

اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله كوبیده‌اند.

در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچه‌هایتان آبله‌كوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد كشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم. امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود.


این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌كردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشك‌هایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.

میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌كنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند ...

Sunday, August 16, 2009

ببخش


ببخش مرا وطن، که رأی سبز من بر پیکر سیاه تو اثر نکرد.

ببخش ای وطن که مردمی که قدم بر خاکت می نهند لیاقت تنفس هوای تو را هم ندارند... ببخش!

ببخش که قطرات اشکهای سوزانم فقط گونه های خودم را به آتش کشاند.

ببخش که خون گریستم و دامنم گلگون شد اما همسایه ام بر پیکر نیمه جان جوانی که به سختی از دست گرگهای بی همه چیز فرار می کرد دشنام می داد.

ببخش که تعداد زیادی از هموطنانم آنقدر بی غیرت و بی دانه شده اند که با اینکه نان خشکی هم در سفره ندارند از ترس از دست دادن همان نداشته ها، حق خود را به پایمال کنندگان حقیقت تسلیم کردند.

ببخش که انعکاس صدای الله اکبر شبانه ام ناسزای اطرافیان است.

ببخش که عقیده مان یک فقط هفته اعتبار دارد... ببخش!

اینجا سرزمینیست که روزی دوباره طلوع خواهد کرد

و امیدوارم تا آن روز زنده بمانم

Sunday, July 26, 2009

کلاه بی پشم

هنوز 48 ساعت از عمر نامه رهبری در جهت برکناری اسفندیار رحیم مشایی نمیگذرد
هم متنش موجود است و هم عکسش

جناب آقاي دكتر احمدي نژاد-رياست محترم جمهوري اسلامي ايران
با سلام وتحيت، انتصاب جناب آقاي اسفنديار رحيم مشايي به معاونت رييس جمهور بر خلاف مصلحت جنابعالي و دولت و موجب اختلاف و سرخوردگي ميان علاقمندان به شماست.
لازم است انتصاب مزبور ملغي و كان لم يكن اعلام گردد.
سيد علي خامنه‌اي

و ام امروز
در این لینک اصل خبر دستور احمدی نژاد مبنی بر حکم ریاست دفتر ریاست جمهوری و مشاور رییس جمهور را ببینید
http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1375614&Lang=P
.........................
عجب ضرب المثلیست: طرف دیگه کلاهش پشم نداره
.....................
طرف اسم بچه اش رو میذاره رستم خودش میترسیده صداش کنه



Thursday, July 23, 2009

نامه ای به نلسون ماندلا



نلسون جان سلام
حالت چطور است بابا؟ خوبی؟ میزانی؟ کیفت کوک است؟ کبکت خروس میخواند؟
راستی تولدت مبارک باشد. شنیده ام که 91 ساله شده ای. بسی مایه خرسندی و خوشنودی ما را فراهم نمودی. خداوند 100 سال عمرت بدهد. البته ببخشید اشتباه شد فکر کنم باید خیلی بیشتر عمر بدهد چون دیگر چیزی تا باشگاه صد تایی ها نداری.
از خودت بگو. ما همگی خوبیم. انقدر خوبیم که حتی وقتی اس ام اس را قطع میکنند کسی نمیگوید چرا. انقدر خوب که هر لحظه اخبار دروغ میشنویم و نمیگوییم چرا. انقدر خوب که عزیزانمان را کشته و زندانی کرده اند و نمیگوییم چرا. ول کن بابا حوصله داری. تو این گرما کسی را رمق اعتراض نیست. اعتراض که هیچ رمق آگاهی هم نیست. میدانی چرا؟ چون به دست آوردنش سخت است و هر چیز که هلو برو در گلو نباشد ما ایرانیان نمیپسندیم
میگویند تو آزادی خواه بوده ای و از این جور چیزها. راست میگویند؟ مرا باور شود یا باور نشود؟ چه بگویم که دیگر به سفید بودن ماست و روشن بودن روز هم شک کرده ام. فراموش کردم. باز هم من پرحرفی کردم
از خودت بگو. تصاویر تلویزیونیت را که میدیدم بسیار لباس های شیک به تنت کرده اند و دور و برت را حسابی شلوغیده اند. نکند خدای نکرده تو را هم خر کرده اند. راستش را بگو وعده و وعیدی که به تو نداده اند!؟
ناراحت شدی؟ باشد. دیگر چیزی نمیگویم. آخر ما که ایرانی هستیم هر چه بگوییم دنیا ناراحت میشود. تو یکی دیگر از دست ما ناراحت نشو که اصلا حس و حال منت کشی نداریم
اگر هم خیلی گیر بدهی این را خوب بدان که حتما عزیزان لباس شخصی ما از کشور های دوست مانند بولیوی، مراکش، ونزوئلا، اردن، لیبی، چاد، زئیر، فلسطین، لبنان، کومور و همه جزایری که جمعیت زیر یک میلیون نفر دارند به سراغت خواهند آمد و سلامی نه به گرمی بنده خدمتت عرض خواهند کرد
ارادتمندم
درِ گوشی
...
پی اس: راستی اگر خواستی این را به کسی بگویی یادت باشد که درگوشی بگویی

Friday, July 17, 2009

زمستان هم میرود و رو سیاهی به ذغال خواهد ماند

آقای هاشمی ممنون
صحبتهای مفیدی داشتید. به جزئیات نمیپردازم فقط نکاتی که پیرامون آقای خمینی دادید را بیان میکنم
آقای خمینی: تا این مردم با ما باشند ما هم هستیم
آقای هاشمی خودتان این جمله را در خلوت از خود ایشان شنیده اید. به نظر شما الان مردم با شما هستند؟ البته منظورم شما نوعیست
آیا مردم واقعا حامی شما هستند؟
آیا مردم شما را دوست دارند؟
آیا اگر امروز مجددا رأی آری یا نه گرفته شود این حکومت رأی خواهد آورد؟
آقای هاشمی
فقط شرمسارم از اینکه تو مملکتی اسلامی زندگی میکنم که صهیونیستی ترین تصمیمات در آن گرفته میشود. نمیدانم فردای قیامت به چه رویی به روی مبارک پیامبر بزرگوار و ائمه اطهار نگاه کنم و با چه رویی از ایشان درخواست بخشش کنم
فقط شرمسارم

Tuesday, July 14, 2009

برگی از تاریخ باز هم تکرار شد باز هم فقط نامها تغییر کرد


حتما روی عکس کلیک کنید و تمامی سوال ها و پاسخ ها را به دقت مطالعه فرمایید

Wednesday, July 8, 2009

چطور بگذریم؟


از قطع و وصل شدن خود به خود اس ام اس و عدم اطلاع وزیر مربوطه که بگذریم
از سخنرانی جانبدارانه و مظلوم نمایانه رییس جمهور که بگذریم
از کنترل تمامی آی پی های کامپیوترهای شخصی که بگذریم
از فیلتر شدن 90 درصد سایتهای خبری و اطلاع رسانی که بگذریم
از تعطیل شدن کلیه ادارت تهران به علت آلودگی هوا و تعطیل نشدن اهواز و آبادان که بگذریم
از بسته شدن قابل پیش بینی یاهو 360 و راه اندازی یکباره ایران 360 و پارس آی 360 که بگذریم
از ایستادن لباس شخصی های هموطن عزیز بر سر هر کوی و گذر که بگذریم
از تبریک کمتر از 20 شخصیت حقیقی و حقوقی به ریاست جمهوری که بگذریم

از حقیر شدن اسلام و تشیع و رفتن آبروی ایرانیتمون چطور بگذریم؟

Wednesday, July 1, 2009

لیاقت ما بیش از اینهاست... بیا با هم باشیم


امروز طبق معمول هر روز دقایقی رو پشت چراغ قرمز گذروندم. تو همون زمانهای پشت چراغ قرمز و بعدش هم راه گرفتن های سر هر چهارراه داشتم به مردم، کارهاشون و عکس العمل هاشون دقت میکردم. واقعا مطمئن شدم که ما هنوز هم در همین پایتخت فرهنگ کاملی نداریم. نه فرهنگ شهر نشینی، نه رانندگی، نه رعایت حقوق دیگران، نه ... و و و

واقعا چه توقعی میشه داشت که تو این جامعه از مردم خواست تا احساسی فکر نکنند و تصمیم بگیرند؟ چه توقعی میشه داشت که مردم به راحتی هر دروغی که تو هر رسانه ای براشون پخش میشه رو باور نکنن؟ چه توقعی میشه داشت که تغییر کنیم؟

تقریبا میشه گفت که هیچی... هیچ توقعی نیست. چه خوشمون بیاد، چه نه، ما آدمای عجیبی هستیم که در اکثر مواقع از سوراخ سوزن رد میشیم ولی از دروازه نه! ما مردمی هستیم که بدون داشتن فرهنگ هر چیزی فقط اون رو خریدیم چون پدرهای عزیزمون هم همینطور بودن و پدرهای اونها هم همینطور و پدر پدرهای اونها هم همینطور و و و

جدا از نداشتن فرهنگ وسایل و تکنولوژی هایی خریداری کردیم نداشتن فرهنگ های شهر نشینی و موارد وابسته اون رو هم نداریم. مثل همین مورد اخیر: انتخابات. با وجود اینکه میدونیم اشتباه یا غلطی رخ داده اما اعتراض کردنمون هم دوره و زمان داشت. آیا باور کردنیه که این مردمی که امروز تو خیابونا هستن همون مردمی هستند که 23 خرداد تو خیابونا بودن یا روزهای بعدش تا قبل از اون نماز جمعه تاریخی؟ به نظر شما آیا ما حتی فرهنگ اعتراض کردن هم داریم؟ آیا ما بلیدم چطور از حقوق خودمون دفاع کنیم؟ آیا ما اصلا از حقوق خودمون چیزی میدونیم؟ آیا ما میدونیم به کی باید اعتراض کنیم و کی باید جوابمون رو بده؟ آیا اگه کسی جوابمونو نده میدونیم باید چی کار کنیم؟ آیا ما به بقیه به چشم مردم هم رده خودمون نگاه میکنیم یا اونها همه پایین تر از ما هستند؟

به این سوالا که فکر میکنم راهی نمیبینم بجز فرهنگ سازی... در هر زمینه ای . ما نیاز داریم که به همدیگه اعتماد کنیم و سعی کنیم که فرهنگمون رو بهبود بدیم

هموطن عزیز! همشهری گرامی! امروز من و تو به هم محتاجیم برای پیشرفت! امروز من و تو به هم محتاجیم برای اینکه به دشمنان دوست نما اجازه ندیم بر ما حکومت کنند! امروز من و تو به هم محتاجیم که همدیگه رو آگاه کنیم از شرایط و وضعیت موجود! امروز روزیست که پدران ما از آن به سادگی گذشتند... همان روزی که ما در جبهه ها دیدیم و همانجا ماند... امروز روز اتحاد من و توست

برای گرفتن دست همدیگر برای آینده ای بهتر: برای من و تو

از این به بعد این بلاگ مخصوص نوشتن بلاگها و مطالبیه که در اونها به همه آگاهی بده در زمینه فرهنگ سازی های مورد نیاز ما در زندگی روزمره! از شما دوست عزیز میخواهم که این آدرس را در اختیار دیگر دوستان نیز قرار دهی تا نفر به نفر گامی بزرگ در عرصه تغییر منش و فرهنگ کنونی زندگی خود داشته باشیم. فرهنگی که نه از آنِ ما بوده و نه از آنِ ماست.

لیاقت ما بیش از اینهاست

Tuesday, June 30, 2009

انگشت در چشم مبارک همه


تمام عالم و آدم دارن تو کار ما دخالت میکنن

تمام عالم و آدم دارن پول میدن به زهره که اون هم زنگ بزنه بگه اتوبوس آتیش بزنن

تمام عالم و آدم دارن اخبار کذب و دروغ پخش میکنن و ما رو به چالش می اندازن

ولی ما

انگشت تو چشم مبارک هیچ دولت و کشوری نمیکنیم

نه ونزوئلا، نه سومالی، نه بولیوی، نه کره شمالی، نه لبنان (از نوع جنوبش) و از همه مهمتر

نه فلسطین

تازگی ها شب که میخوام بخوابم خیلی خوشحالم

چون ما به کار هیچ کس کار نداریم ولی همه دنیا در حال فرو کردن انگشت مبارکشان در چشم مبارک تر ما هستند
ما چقدر خوبیم

Sunday, June 21, 2009

شهر که شلوغ شه چی میشه؟


دیروز یه بچه بسیجی که هنوز ریش و سیبیلش هم درست و حسابی در نیومده بود با چهار تا از هم سن و سال های خودش و یکی از گنده های پایگاهشون یه گشت محله ای درست کرده بودن و دست هر کدومشون هم یه کلاشینکف بدنه چوبی بود. از نوع پوشیدن پوتین و بستن تجهیزات به خودشون هیچی نگم بهتره. خلاصه ماشین منو نگه داشت و گفت صندوق رو باز کن کارت ماشین و گواهینامت رو هم ببینم

منم گفتم تا حکمت رو نبینم هیچ کاری نمیکنم. جوجه دو روزه منو تهدید کرد که "نکنه دلت میخواد آب خنک بخوری؟" با یه قیافه حق به جانب

من: ببین جوجه من قد سن تو زندان سیاسی بودم، همون قدر هم با قوانین و مقررات آشنام. خوب حواستو جمع کن یا حکمت رو میاری یا همتون رو با هم میفرستم زندان

رفت و یه یارو رو آورد. درجه نظامیش سرهنگ بود ولی فکر نکنم اندازه یه گروهبان هم میفهمید

با اخم گفت: آقا کاری رو که میگه انجام بده وگرنه

نذاشتم جملش تموم بشه

منم گفتم وگرنه چی؟ شلیک میکنی؟ خوب بزن؟ وجودش رو داری بزن؟ منو میترسونی؟ مرتیکه من 8 سال تو جنگ بودم. بعدش هم هفده سال زندان سیاسی بودم. برو جمع کن کاسه کوزه ات رو

طرف که دید من زدم به سیم آخر گفت باشه آقا برو. منم پامو تو یه کفش کردم که تا حکم نشونم ندی تکون نمیخورم که هیچ نمیذارم هیچ کدوم از ماشینای دیگه رو هم نگه داری

گفت: حکم ما تلفنی بوده

گفتم: بیخود تلفنی بوده. من خودم تو نظام بودم حکم تلفنی باید در اولین فرصت تأیید کتبیش بیاد. تازه رمز اجرا هم داره. طرف که خفه خون گرفته بود به همه دور و بریاش و این 4 تا بچه گفت جمع کنید بریم پایگاه

...

اگه کسی اینجوری گیر نمیداد اونا تا کی میخواستن ادامه بدن؟

به چند خونواده و زن و بچه و دختر و پسر میخواستن گیر بدن؟

آبروی چند نفر رو میخواستن تو خیابون ببرن؟

و یا خدای نکرده از چند نفر میخواستن حق حساب بگیرن؟

...

شهر که شلوغ شه غورباغه هفت تیر کش میشه. این قانون دنیاست

Saturday, June 20, 2009

تشابه سرنوشت علی دایی و محمود احمدی نژاد


یه روزی تیم ملی رو به علی دایی دادند و در عین حمایت همه جانبه جراید و مردم و رسانه ملی (هم صدا و هم سیما) به همه قول دادند که در جام جهانی 2010 در 4 تیم اول جهان پرچم سه رنگ ما به احتزاز در خواهد آمد

نه تنها علی دایی نتونست تیم ملی رو جام جهانی ببره، بلکه اون رو بعد از یک شکست بزرگ در مقابل حریف دیرینه ای به نام عربستان تعویض کردند و گزینه ای به نام افشین قطبی جایگزین شد. افشین قطبی یک برگ برنده بود برای ساکت کردن ملتی که غرور ملیشون رو در مقابل عربستان از دست داده بودند. اما امروز میبینیم که علیرغم همه تلاشهای افشین قطبی و فوتبالیستهای ایران و با کسب 5 امتیاز از 3 بازی که دو تای اونها هم خارج از خونه بوده باز هم به جام جهانی صعود نکردیم

امروز به همین موضوع فکر میکردم

محمود احمدی نژاد دقیقا به مانند علی دایی، برخلاف توانمندی و شایستگی و تجربه جهانی، ریاست جمهوری مملکتی رو عهده دار شده که فرصت نجات و به تعبیری صعود به جام جهانی رو داره. امروز دقیقا همون حمایت از جانب رهبری، رسانه ها و 63 درصد از مردمی که گویا به ایشون رأی دادند برای ایشون هست. اما آیا واقعا بعد از شکستی ملی و جریحه دار شدن احساسات مردمی و قطع حمایتهای رهبری و رسانه ای باز هم چهره متبسم و زرنگ نمای محمود احمدی نژاد تداوم خواهد یافت؟ آیا همانطور که حامی همیشگی دایی یعنی کفاشیان نیمه شبی او را برکنار کرد رهبر هم نیمه شبی دست از حمایت او برخواهد داشت؟

و حال اگر چنین شود، آیا میرحسین موسوی یا هر نام معتبر دیگری به مانند افشین قطبی خواهد آمد تا منجلاب بازیگر قبلی را پاکسازی کند؟ و اگر هم بیاید آیا میتواند تیم ملی ما را به جام جهانی ببرد؟ اگر باز هم در دو بازی خارج از خانه مساوی گرفتیم و قدرتمان بیش از این نبود حسرت این را نمیخوریم که ای کاش از همان روز اول افشین قطبی آمده بود؟

واقعا 4 سال دیگر حسرت این را نخواهیم خورد که ای کاش میرحسین موسوی آمده بود؟

Friday, June 19, 2009

سخنی بگوی و بشنو

کسی را نمیشناسم که این روزها حیران اتفاقات ایران زمین نباشد. خوشحال یا ناراحت، راضی یا ناراضی و امیدوار و ناامید ها امروز در این سرزمین به خوبی مسائل را تحلیل میکنند
مردم فهمیده شده اند آقایانی که طرف عدل را رها کرده اید! باور نمیکنید؟
انتظار ها به سر رسید و آیت ا... خامنه ای مهر لب گشود و این بار بر معمای کدام سمتی بودن خود خاتمه داد. خط حرکتی این مرز و بوم بالاخره روشن شد. دیگر احتیاجی نیست دنبالش بگردیم. حکومت به دست گرگهای گوسفند نمایی افتاده که به هر قیمتی همه را نادیده که میگیرند هیچ، تاراج نیز میکنند
امروز جام زهر را ملتی نوشیدند! ممنون آقای خامنه ای! واقعا سپاسگزاریم
خوب گوشهایتان را باز کنید آقای خامنه ای
شما همانید که دیگران بزرگتان کرده اند! مثل شما مثل همان است که نام فرزند خویش را رستم نهاد و خود جرأت نمیکرد نام فرزندش را صدا بزند
یادتان رفته است؟
خوب گوشهایتان را باز کنید! به کدامین سنگ لغزنده تکیه کرده اید؟ حواستان را خوب جمع کنید
کمتر از 40 سال پیش مردم جمع شدند تا شاه اقدام به تغییر نخست وزیر کند. شاه چنین کاری نکرد ومنجر به تغییر خودش شد. حال منتظر نتیجه طرفداری ناعادلانه خود باشید. دیگر کارد به استخوان مردم رسیده است
نگران آن روزی هستم که همین مردمی که به علت عبارتهای "جان بی ارزش" و "بدن ناقص" و "آبروی اندک" برایتان اشک تمساح می ریزند برای برگه های کاریکاتورهای شما دعوا کنند
شرم کنید از نام صاحب الزمانی که جان بی ارزشتان را فدایشان میکنید. ایشان به دروغگو هاو عوامفریبهایی نظیر شما هیچ احتیاجی ندارند. بدانید که جرم شما فقط عوامفریبی نیست! شما هم رده معاویه باید در دادگاه الهی پاسخگو باشید. آری
آقای خامنه ای
تمام تلاش هشت دولت قبلی برای نشان ندادن اختلافات طبقاتی نه تنها در دولت نهم ادامه داده نشد، بلکه به شدت دامن زده شد و آتش نهفته درون سینه این قشرها را به شدت شعله ور کرد. گمان میکردم شما دیگر به این دو دستگی خاتمه دهید. اما متوجه شدم که شما هم بدتان نمی آید که مملکت را تقسیم بر دوی ناعادلانه بکنید، به قیمت ضایع نشدن و چوب دو سر طلا نشدن! مشکلی هم نیست. بر خلاف آنچه فکر میکنید این مرز و بوم و این مردم در روی هم ایستاده اند. دیگر شمارش معکوس آغاز شد آقای رهبر! تا به حال هر چه بود و هر چه مشکلات این نظام را تحمل کردند تمام شد. دیگر مردم یک سمت نیستند و نظام غیر جمهوری و غیر اسلامی و غیر ایرانی شما یک سمت! این مردم همه در روی هم ایستاده اند. البته شاید این نقشه خود هم قطاران شما هم بوده باشد. اگر این مردم اینگونه به جان هم نیفتند به حکومت شما رسیدگی خواهند کرد و آن هنگام است که همه چیز لو خواهد رفت. شرمسار باشید از حضور میلیونی ملتی که برای وحدت به نماز جمعه آمدند و شما آنها را دو شقه کردید
آری ای رهبر کبیر
این کویر را صغیر تر نکنید
و این ملت شریف را قبیح تر
لرزش صدای شما امروز همه را متوجه کرد! همه را! پاسخ نگاه های آقای رضایی را بدهید. همان نگاه هایی که احمدی نژادتان را در مقابل دوربین شبکه 3 به شدت آزرد. امروز شما نام هاشمی را هم آوردید. یار غار و رفیق گرمابه و گلستانتان را! جالب است که او را هم مقابل هفتاد میلیون فروختید اما نه تنها نام احمدی نژاد را نیاوردید بلکه او را چندین بار رییس جمهور منتخب خواندید و افکار او را شبیه افکار خود. مضحک است که شما اختلاف 11 میلیونی را میفهمید اما خلاف رخ داده در انتخابات را نمیفهمید. اگر نمیترسید چرا یک بار دیگر انتخابات برگزار نمیکنید؟ مگر یک هفته عالم و آدم را به سیخ عدالت محوری و مردم سالاری نکشیده اید؟ مگر یک هفته نیست که تمام خبرگزاری های عالم انگشت به دهان حضور میلیونی مردم شما مانده اند؟ یک بار دیگر انتخابات برگزار کنید تا مشت محکمی باشد بر دهان استکبار جهانی. ما که دهان استکبار جهانی را بارها مورد عنایت قرار داده ایم. این یک بار هم بر روی آن
جانشین آقای خمینی
شما طبق جلد 11 صحیفه آقای خمینی صفحه 306 ولایت فقیه نیستید چون در مقابل تمام جهان از یک نتیجه دروغ ابراز رضایت کردید و به همه دروغ گفتید و گفتید که همه هم بپذیرند که چه دروغ خوب و کارشناسی شده ای شنیده اند. بترسید از روزی که همگان را به حساب کشند
...
بگذرانید ایام گران عمر را که تاریخ همانطور که از نادرشاه نوشت از مظفرالدین شاه هم نوشت. ما از نیم سطرِ تاریخ هم تجاوز نخواهیم کرد. مینویسند: "مردم زیادی به کوچه ها و خیابانها آمدند و توسط نیروهای رژیم به خاک و خون کشیده شدند". اما شما را بی شک محکوم خواهند کرد
...
و من الله توفیق

به نام آغازگر و خاتمه بخش

این محیط افتتاح شد تا حرفهایی را که نیاز داریم راحتتر بزنیم، راحت تر بزنیم. نظرات شما همیشه یاری بخش و روشن کننده مسیری خواهد بود که به سمت تعالیست. پروردگارا مرا دریاب