Saturday, August 22, 2009

ما ایرانی های عزیز



مهمونی می‌دیم اونهایی که دوست داریم و نداریم رو دعوت می‌کنیم. یواشکی به لباسای اونهایی که دوست نداریم می‌خندیم. بعد که رفتند با دوست‌های خودمونیمون می‌شینیم به حرفهاشون می‌خندیم! توی مهمونی واسه همدیگه جوک ترکی می‌گیم! جوک لری می‌گیم! اصفهانی‌ها رو مسخره می‌کنیم. می‌گیم کاشونی‌ها ترسواند! رشتی‌ها بی‌غیرتند! کردها خرمتعصب هستند! آبادانی‌ها لاف می‌‌زنند!
پایین شهری‌ها رو آدم حساب نمی‌کنیم! مرز بین پایین‌شهر و بالای‌شهر رو هم خودمون تعیین می‌کنیم! اونها که از قلهک پایین‌تر رو قبول ندارند شیک‌ترند! شهرستانی‌ها هم بهتره برند جلو بوق بزنند! وقتی یکی از فامیلهامون شهرستان زندگی می‌کنه و ما یهویی از دهنمون می‌پره فوری توضیح می‌دیم که طرف بخاطر شغلش که مدیر فلان کارخونه است اونجا زندگی می‌کنه!
بشقاب و لیوان‌های فرانسوی می‌خریم! لوسترهای ساخت چین می‌خریم! شکلات آیدین هدیه نمی‌بریم چون ایرانیه کلاسش پایینه!
موقعی که اتوبوس میاد حمله می‌کنیم! اگه اوضاع بحرانی بشه با آرنجمون می‌زنیم به کناریها راه رو باز می‌کنیم! آخه خسته هستیم باید زودتر بریم خونه! وقتی کسی نباشه هم همین که می‌شینیم با ماژیک پشت صندلی‌ها یادگاری می‌نویسیم که دفعه دیگه که سوار شدیم به دوستامون هنرمون رو نشون بدیم!
شب چهارشنبه سوری ترقه پرت می‌کنیم پشت پای زن همسایه که وقتی پرید بخندیم! وقتی تیم فوتبال مورد علاقه‌امون توی مسابقه می‌بازه شیشه اتوبوس واحد رو می‌شکنیم! سیزده بدر گند می‌زنیم به طبیعت! یعنی همیشه اینکارو می‌کنیم نه فقط سیزده بدرها!
فحش خواهر و مادر می‌دیم! به همدیگه! به دين و مذهب! و‌عربها و غيره! اما تا يه مشكلي پيش مياد ميگيم يا فلان امام! و در لوس‌آنجلس هم بيشتر سفره حضرت عباس باز مي‌کنيم تا توی تهران.
ما همه مادرزادی سیاستمدار به دنیا اومدیم اما استراتژی تک تکمون با همدیگه و با تمام دنیا متفاوته برای همین در هیچ موردی باهم توافق نداریم و بازهم به هم فحش می‌دیم! سه تا که مي‌شيم پنج نظر متفاوت داريم و هممون خيال مي‌کنيم حق داريم.
ما به اجدادمون خیلی احترام می‌ذاریم! مخصوصاً داریوش و اینها! وقتی سر قبرشون میریم حتماً یه یادگاری هم با هرچی که دستمون باشه روی در و دیواراش می‌کنیم!
ما امام‌زاده می‌سازیم! بعد پول می‌ندازیم و از امام‌زاده می خوایم که مشکلاتمون رو حل کنه!
ما احتمالاً غیر از رامسر و کلاردشت جای دیگه‌ای از ایران رو ندیدیم اما حتماً دوبی رفتیم و فروشگاه عرض الهدایا رو دیدیم! بی برو برگرد هم یه عکسی توی صحرا روی شن‌ها گرفتیم که به همسایه‌ها نشون بدیم!
ما رانندگیمون حرف نداره! رانندگی بدون فحش و فضیحت برامون معنی نداره! چراغ راهنمایی عابرپیاده، موتورسوارهای آدمخور... فقط یک کلمه از هر مورد کافیه!
ماها سینما نمی‌ریم و عوضش عشق می‌کنیم قبل از اینکه فیلم روی پرده سینما بره ما سی دیشو ببریم خونه!
ما - مخصوصاً لوس‌آنجلسی هامون- وقتی کانال تلویزیونی درست می‌کنیم یا هیمنطوری آب دوغ خیاری میارندمون توی یه برنامه‌ای مجری بشیم یا گزارش بدیم یا خدای نکرده به عنوان کارشناس حرف بزنیم از هر سه تا کلمه ای که می گیم چهار تاش انگلیسیه اونهم با هزار تا عشوه و ناز و غمزه شتری و صد البته تلفظ صد درصد غلط!
ماها عاشق رقص عربی هستیم! هرچی هم سنمون میره بالاترعلاقه امون به این رقص که تا ابد یادش نمیگیریم هی بیشتر و بیشتر میشه و اصرار می کنیم که باید توی همه مهمونی‌ها هنرمون رو نشون بدیم! البته دوستان خیلی اصرار می‌کنندا وگرنه ماها همه خجالتی هستیم و رقصمون نمیاد.
به آذری‌ها متلک ميگيم، اونارو مسخره مي‌کنيم و براشون جوک مي‌سازيم ولی بهترين و مفيدترين دوستامون آذری هستن!
اما سه چیز برای ما خیلی مهمه:
یک: ما هیچ وقت اجازه نخواهیم داد که روی هیچ نقشه‌ای خلیج فارس به خلیج عربی تبدیل بشه!
دو: حواسمون هست که هرجا اسمی از فیلم کارتونی سیصد برده شد اعتراض کنیم نامه بنویسیم طوماراینترنتی امضا کنیم که چرا قیافه ما ایرانیها رو اینقدر وحشتناک کشیدند! آخه ما ایرانی‌ها اونقدرا هم وحشتناک نیستیم!
سه: دولت کشورمون بايد مثل دولت سوئد و نروژ باشه. دموکرات / عشقی / مهربان. با يک شرط: ما همون «آدم»‌هايی که در بالا گفتيم بمونيم
...
اصولا ما دست رو هر چیزی بذاریم همینه
آبروی زندگی تکنولوژیک رو بردیم
سیاست رو هم کشتیم
دین که دیگه هیچی... فقط خدا میدونه که چیزی که ما بهش میگیم اعتقاد چی هست
ان الله لا یغیر ما بقـوم حتی یغیروا ما بانفسهم: خداوند سرنوشت هیچ ملتی را دگرگـون نمی كند مگر اینكه آنان آنچه را كه در خـودشـان هست, تغییـر دهنـد

و دقیقا همین الان عده ای از خوانندگان این متن، میگن برو بابا اینم شده ملا. چی به سرمون اومده و تا کی میخوایم اینطوری باشیم؟

Tuesday, August 18, 2009

راز پیروزی اسکندر بر ایران



میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کم سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده ها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد

Monday, August 17, 2009

اشک امیرکبیر



در سال 1264 هجری قمری، یعنی درست در حدود 166 سال پیش نخستین برنامه‌ی دولت ایران برای واكسیناسیون به فرمان امیركبیر آغاز شد. در آن برنامه، كودكان و نوجوانانی ایرانی را آبله‌كوبی می‌كردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌كوبی به امیر كبیر خبر دادند كه مردم از روی ناآگاهی نمی‌خواهند واكسن بزنند! به‌ویژه كه چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه كرده بودند كه واكسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان می‌شود هنگامی كه خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باخته‌اند، امیر بی‌درنگ فرمان داد هر كسی كه حاضر نشود آبله بكوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می كرد كه با این فرمان همه مردم آبله می‌كوبند.

اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانی مردم بیش از آن بود كه فرمان امیر را بپذیرند. شماری كه پول كافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌كوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان می‌شدند یا از شهر بیرون می‌رفتند روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند كه در همه‌ی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سی‌صد و سی نفر آبله كوبیده‌اند.

در همان روز، پاره دوزی را كه فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد كودك نگریست و آنگاه گفت: ما كه برای نجات بچه‌هایتان آبله‌كوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند كه اگر بچه را آبله بكوبیم جن زده می‌شود. امیر فریاد كشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینكه فرزندت را از دست داده‌ای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور كنید كه هیچ ندارم. امیركبیر دست در جیب خود كرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حكم برنمی‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند كه فرزند او نیز از آبله مرده بود.


این بار امیركبیر دیگر نتوانست تحمل كند. روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن كرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در كمتر زمانی امیركبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند كه دو كودك شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور می‌كردم كه میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است كه او این چنین های‌های می‌گرید. سپس، به امیر نزدیك شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچه‌ی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان كه میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشك‌هایش را پاك كرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی كه ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم.

میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نكوبیده‌اند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و كوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و كتابخانه ایجاد كنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع می‌كنند. تمام ایرانی‌ها اولاد حقیقی من هستند و من از این می‌گریم كه چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند كه در اثر نكوبیدن آبله بمیرند ...

Sunday, August 16, 2009

ببخش


ببخش مرا وطن، که رأی سبز من بر پیکر سیاه تو اثر نکرد.

ببخش ای وطن که مردمی که قدم بر خاکت می نهند لیاقت تنفس هوای تو را هم ندارند... ببخش!

ببخش که قطرات اشکهای سوزانم فقط گونه های خودم را به آتش کشاند.

ببخش که خون گریستم و دامنم گلگون شد اما همسایه ام بر پیکر نیمه جان جوانی که به سختی از دست گرگهای بی همه چیز فرار می کرد دشنام می داد.

ببخش که تعداد زیادی از هموطنانم آنقدر بی غیرت و بی دانه شده اند که با اینکه نان خشکی هم در سفره ندارند از ترس از دست دادن همان نداشته ها، حق خود را به پایمال کنندگان حقیقت تسلیم کردند.

ببخش که انعکاس صدای الله اکبر شبانه ام ناسزای اطرافیان است.

ببخش که عقیده مان یک فقط هفته اعتبار دارد... ببخش!

اینجا سرزمینیست که روزی دوباره طلوع خواهد کرد

و امیدوارم تا آن روز زنده بمانم